قبلی





بعدی
من و سايه هام | سیدحیدرعلی آران
من و سايه هام | سیدحیدرعلی آران
همين كه پاهام به زمين خاكي ميرسه ، داد ميزنم : حبيب ، حبيب ، ح ... ب.يـ .ب نرو ، منم مي يام ، حبيب پشت الاغ جابجا ميشه و با پوزخند در حالي كه به الاغش (‌هين ) مي گه داد مي كشه آخه تو بچه شهري مي توني سوار الاغ بشي ؟
09:07 صبح ۱۳۹۱/۸/۲۲
تک سایز | فرانک اسدی
تک سایز | فرانک اسدی
داخل اتوبوس که شدم یکی از دوست های صمیمی ایام تحصیلم را دیدم اخمهایم را که دید خودش پرسید اتفاقی افتاده موضوع را که برایش تعریف کردم به سیاست ضعیف حرفایم خندید و گفت : فقط یه نیشخند بسش بود که بفهمانی چقدر املّه .
11:02 صبح ۱۳۹۰/۱/۳۰
آواز خاموش | سمیه غلامی (رها)
آواز خاموش | سمیه غلامی (رها)
در بین این درخت های قدیمی نهال بود که شاید این نهال از طبقه ی بالای خانه بین آن همه درخت تنومند حتی دیده نمی شد. خیلی عجیب بود! زمان آب دادن و رسیدگی هم به همه آن درخت ها درسا برابر زمان رسیدگی به این نهال کوچک بود
11:00 صبح ۱۳۹۰/۱/۳۰
ژابیز «اشک آتش» | مهران محمودی «شورش»
ژابیز «اشک آتش» | مهران محمودی «شورش»
و من خسته تر از دیروز روی صندلی سرد تراس نشسته ام و دادنه دانه کبریت می زنم به خاطراتی که دیگر نمی خواهمشان؛ و صدای زیر و بم جیغ هایشان در آتش تنومندی که در مقابل چشمان بسته لم سر به سیاه ابرها گذشاته است، حالا آرامم می کند . خشک تر و با هم، تر ها بهتر می سوزند، می سوزم .
10:50 صبح ۱۳۹۰/۱/۳۰
همه جا | فرانک
همه جا | فرانک
اینقدر نگو، نمی خواهم حرفهایم را قبول کنی و حرفی جز اینکه من می گویم را انجام دهی، همیشه اینگونه بودی صفر یا 100 ـ در ضمن عکسی که فرستادی هم اصلا خوشحال نمی کند کمی رویش مرهم بگذار تا راهی شوم به نامه تمبر رفتن می زدنم و دنبال شهر بدون قبر می گردم.
10:46 صبح ۱۳۹۰/۱/۳۰
برگ غربت | مجتبی ولی پور «عرفان»
برگ غربت | مجتبی ولی پور «عرفان»
با هر قدم که بر می داشت کسی قلبش را بیشتر فشار می داد و پس می خواند. دیگر قلب نحیفش توان نداشتو مغز هم نامردی می کرد.
10:43 صبح ۱۳۹۰/۱/۳۰
سایه‌های عریان
سایه‌های عریان
هوا ابری بود. دم در ایستاد. کرایه تاکسی هم نداشت. در باز شد و گفت: بیا تو. سایه زن آرام از پله ها بالا رفت. زن قدم هایش را تند کرد سایه روی دیوار عریان بود.
11:40 صبح ۱۳۸۹/۱۰/۲۹
بدون عنوان
سمیه تیموری
بدون عنوان
یک کلبه ی محقر خارج از روستا که دور تا دور آن را چمن و درختان بزرگ و کوچک پوشانده بود . کمی هم آن طرف تر امام زاده ی کوچکی نیز بود که دخترک هر روز به آن جا می رفت و برای بهتر شدن حال مادر بزرگ اش دعا می کرد . چون در دنیا کسی جز او را نداشت
16:54 عصر ۱۳۸۹/۱۰/۱۹
کیوسک
ساقی ناطقی
کیوسک
همه اش پای کیوسک ها می رفتند ، به من می گفتند : یک بار بیا ، فقط وایستا ، فقط ... زندگی ام با همین فقط ها شروع شد و شاید هم تمام شد ، رو به روی کلاس زبان همیشه شلوغ بود ، و همه اش به همدیگر توی کاغذ یک چیزهایی می دادند ، نمی دانستم این ها واقعیت زندگی هستند
16:52 عصر ۱۳۸۹/۱۰/۱۷
بن بست
میلاد فصیح نیا
بن بست
مرد پشتش را کرد به پسر و در حالی که به فریاد هاش گوش میداد رفت و دوباره نشست پیش سوراخ موش.پسر داد کشید باید منو نجات بدی! اما مرد گوشش به این حرفها بدهکار نبود وبا خودش میگفت گور پدرش پسره پرو باید بمیره...چشمانش را بر روی هم گذاشت وفقط به صدای آه و ناله پسر گوش داد.
16:46 عصر ۱۳۸۹/۱۰/۱۳
RSS
Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمام حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می‌باشد | نقشه سايت
>